احمد بن محمد ميبدى
573
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
اى نفس خسيس همّت سودائى * بر هر سنگى كه برزنم قلب آئى ! پير طريقت گويد : اى در راه طلب حقّ به اول قدم فرومانده ، اى با هزار مركب ميان باديهء تكليف درمانده ، اى با هزار شمع و چراغ سر يك موى دولت ناديده ، اى در خزانهء تبّت افتاده و بوى مشك به مشامت نرسيده ، اى با همهء غوّاصان به دريا فروشده و هيچ چيز به دست نياورده و خويشتن را نيز از دست بداده ، اى دير آمده و زود بازگشته ، اى بجاى شراب سرور ، سراب غرور خريده ، و دل و دين به بها داده . تا كى از دار غرورى سوختى دار سرور * تا كى از دار فرارى ساختى دار قرار باش تا از صدمهء صور سرافيلى شود * صورت خوبت نهان و سيرت زشت آشكار يك تپانچه شير و زين مردار خواران يك جهان * يك صداى صور و زين فرعون طبعان صد هزار بزرگى را پرسيدند كه راه از كدام سو است ؟ گفت : از سوى تو نيست ، چون از تو درگذشت از همه جانبها راه است ! روزى نگذرد كه از عالم بىنهايت ندا مىآيد كه : اى ما تو را خواسته و تو روى از ما بازگردانيده ؟ اى ما تو را از بامداد تا شبانگاه با دولت صحبت خوانده و تو قدم از كوى ما بار گرفته ! ناگزيرت مائيم ، با ما بنسازى با كه بسازى ؟ اگر پيل نتوانى بود بارى از پشهاى كم مباش كه در صورت پيل است و گويد : اگر به قوّت پيل نيستم كه بارى كشم ، بارى به صورت پيلم كه بار خويش بر كس نيفكنم ! چون بندهء مؤمن نفس لوّامه را به رياضت دركشد و حق وى از روى عتاب و نصيحت به تمامى در كنار او نهد و توفيق او را مدد دهد ، به زودى آن نفس لوّامه نفس مطمئنّه گردد و خطاب ربّانى به صفت اكرام و اعزاز او را استقبال كند و گويد : اى نفس مطمئنّه ، بسوى خداى خويش بازگرد ! هم تو از خدا خشنود و هم خدا از تو خشنود . « 1 » اى نفس مطمئنّه و به صحبت ما آرميده و آسوده ، تا امروز از راه نفس آمدى ، اكنون از راه دل درآى تا به ما رسى ، بر درگاه ما دل را بار است و هيچ چيز ديگر را بار نيست ! خون صدّيقان بيالودند و زان ره ساختند * جز به دل رفتن در آن ره يك قدم را راه نيست آنگاه بدان كه چون از راه صدق به ما رسيدى اين خلعت يا بى كه : سوره 75 آيه 22 22 - وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ ، مثل بندهء مؤمن مثل باز است ، باز را چون بگيرند و بخواهند كه شايسته دست شاه گردد ، مدّتى چشم او بربندند و بندى بر پايش نهند و در اتاقى تاريك بازدارند ، از جفتش جدا كنند ، يك چندى به گرسنگى مبتلايش سازند ، تا ضعيف و نحيف گردد و وطن خود را فراموش كند ، آنگاه چشمش را بگشايند و شمعى پيش وى بيفروزند ، و طبلى از بهر او زنند ، خوراك گوشت پيش او نهند ، دست شاه را جاى او دهند ، آنگاه با خود گويد : كه را در همه جهان اين منزلت كه مرا است ؟ شمع پيش ديدهء من ، آواز طبل نواى من ، گوشت مرغ خوراك من ! دست شاه جاى من ! بر مثال اين باز است كه : چون خواهند بندهء مؤمن را خلعت دوستى حقّ پوشانند و شراب محبّت نوشانند ، با او همين معاملت كنند ، مدتى در چهار ديوار لحد بازدارند ، و گيرائى از دست و روائى از پاى بستانند و بينائى از ديده بردارند و روزگارى بدين حال بگذارند ، آنگاه طبل قيامت بزنند ، و بنده از خاك لحد سر برآرد ،
--> ( 1 ) - اشاره به آيهء : يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً .